کجایی که از غَمَت.. - تاریخ: 1396/1/5 ساعت: 21:43
بعضی چهره ها زیبایی پاکی دارند.عمه ی کوچک من از معدود کسانی ست که این زیبایی را میتوان در چهره اش،نگاهش و صدایش دید و پاکی آن را مثل زلالیِ یک چشمه عمیقا درک کرد.شنیدن آهنگ گلنار را فقط به خاطر همین چهره ی پاک دوست دارم. پنجشنبه زنی ست تنها آنقدر که از عشق گریخته ست به پستوی انزوا مبادا خیالش،در خو
اصلا خوب نیست. - تاریخ: 1396/1/5 ساعت: 21:43
میگه من تاحالا مث تورو هیچ جا ندیدم.میگه مث هیشکی نیستی..کلی خندیدم. میگم دیوونه ای تو دختر!میگه جدی میگم!باز میگه تاحالا مث چشمای تورو هیچ جا ندیدم.
بچه - تاریخ: 1396/1/5 ساعت: 21:43
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
زیر چشم های محبت باد کرده..تا فردا کبود می شود - تاریخ: 1396/1/5 ساعت: 21:43
خشم را به حقیقی ترین و بی رحم ترین شکل ممکن تجربه کردم امشب.هیچوقت هیچوقت به این رویدادهای وحشتناک فکرنکرده بودم..
مثل گل.. - تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 13:43
شما اسمشو میذارین سرنوشت تقدیر حکمت.. یا حالا هرچی.. ولی من بهش میگم شانس دوست لاله خریده.باز نشده هنوز.عکسشو برام فرستاد.مثل یه نی نی که قراره به دنیا بیاد ذوقشو دارم. بنظرت چه رنگی میشه؟ زرد؟قرمز؟زرد و قرمز؟ #ح_جیمی
گُلِ ایوونِ بهاره دلِ من.. - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 0:41
گل خواسته بودی من توی گلدانِ دلم برایت یک گل انار کاشتم رفتی گلدان افتاد شکست گلِ انارپژمُرد..
شمع - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 0:41
شمعُ با سیگارت روشن کردی دادی دستم.لبخند زدم..با چشمات خندیدی..اون آدمه کی بود باهات؟عصبانی بود..
تو - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 0:41
ازدور که نگاه می کردم شبیهت بود خیلی.. نمیدونم خودت بودی.. نبودی.. تا دیدار بعدی که ممکنه ماه ها طول بکشه ذهنم پیوسته درگیرش خواهد بود
تو یارِ غیر و من همییییشه یارِ تو :) - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 0:41
غمگین نیستم.خوشحالم که حداقل برای دوست داشتنت آزادم.چطور میتوانم آرزو کنم که دوست داشتنت دست از سرم بردارد؟این تنها چیزِ دل انگیزی ست که من در این دنیا دارم.دنیای رنگی و قشنگِ من تو را کم داشت.حالا تمامِ گل ها و رودها و کوه ها و پرندگان و اووووو تمامِ دنیام را،مزین میکنم به دوست داشتنت..کلا آدمی هست...
. - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 0:41
هرلحظه با خیال تو در حال صحبتماز این همه مکالمه لکنت گرفته ام..
از ترسِ دروغ بودن..و بود - تاریخ: 1395/12/7 ساعت: 23:41
به جز انعکاس نگاه خودمچیزای دیگه ای هم توی چشماش بودمن مطمئنمحتی اگه نتونم ثابتش کنم.
هنوزم هست - تاریخ: 1395/12/7 ساعت: 23:41
هنوزم هست.هست هست هست هست هست هست هست هست ...
بلندی های بادگیر - تاریخ: 1395/12/7 ساعت: 23:41
عشق را هرکسی درک نمیکند.من حتی درمورد خودم هم ادعایی ندارم.ازکجا معلوم که در زندگی ام عشق واقعی را تجربه کرده باشم؟رمان بلندی های بادگیر،نوشته ی امیلی برونته من را دیوانه میکند.فیلم آن را روزی صدبار میبینم.آنقدر که عشق کاترین و هیث کلیف ناب است.آنقدر که این قلم،زیبا همه چیز را به تصویر کشیده.رمان آن...
ناامیدی و زندگی و این حرفا.. - تاریخ: 1395/12/7 ساعت: 23:41
چطور ممکنه زندگی اینقدر بی رحم باشه؟کاش یه احمقِ کله پوکِ نفهمِ بیشعور بودم.یا یه حسودِ خیلی خیلی بدجنس..تجربه ثابت کرده اینجور آدما معمولا خوشبخت ترن.الان دارم به خودم میگم آخه دخترجان چرا انقدر ضعیفی تو؟بنظرتون این حجم از ناامیدی چطور در من گنجیده؟..حتی دیگه خرسِ گریزلی هم نمیتونه آرومم کنه.
دیگران. - تاریخ: 1395/12/7 ساعت: 23:41
به همین راحتی، از چشم هام افتاد.افتاد و گم شد.البته سالم و خوشحال است و هیچ مشکلی هم ندارد.و من به یقین رسیدم که هیچکس نمی تواند مثل من باشد. +Fou
عشق،مثل ِ تو قصه ها نیست - تاریخ: 1395/12/7 ساعت: 23:41
حتی شبیهِ افسانه ها نیستزمان خراب شده.شایدم پیر شده..چون حواس پرتی گرفته من میفهمم.یه وقتا سریع میره جلو،یه وقتا اصلا یادش میره باید بره جلو.. +افسانه
تو تنهاییاتُ بذار رو دوشِ من.. - تاریخ: 1395/12/7 ساعت: 23:41
شب به اندازه ی کافی نخوابیده بودم به خاطر همین تصمیم گرفتم یک ساعت برای جبران بخوابم.و در این یک ساعت خواب،کابوس دیدم. یک نقاشی کشیده بودم توی خوابم،نقاشیِ دخترکی که جادوگری روی دست راستش ایستاده است.و بعد دیدم که نقاشی ام تغییر کرده به جادوگری که دخترک روی دستانش است.روی دستانش که نه،توی چنگالش بود...
بودم؟ - تاریخ: 1395/12/7 ساعت: 23:41
من میگم اون سه تا عدد ، سه تا عددِ وسطِ شماره تلفنِ منه.البته من نمیگما دلم میگه.ازونور یه صدای بدجنس داد میزنه میگه نــه بـابـا..سه تا عددِ اولِ شماره ملیِ خودشـه.نمیدونم شماره ملیشو از کجا دیده که انقدر مطمئنه.وقتی حرفاشُ میشنوم تهِ دلم خالی میشه.از ترسا..ولی همه حرفاش حدس و گمانه احمقِ دل خالی کن...
پس بودم. - تاریخ: 1395/12/7 ساعت: 23:41
خیلی خب باشه..
نشد..خیلی چیز ها نشد.. - تاریخ: 1395/12/7 ساعت: 23:41
بعضی از رفتارهایش من را یاد پسربچه های 8-9 ساله می انداخت.اصلا اغراق نمی کنم.مردِ گنده ی 30 ساله..عین یک پسربچه ی 8 ساله بامزه و دوست داشتنی بود.از همان پسربچه هایی که معتقدم مظلوم و خواستنی اند و با دیدنشان بی جهت لبخند می نشیند روی لب هام.نمی دانم..شاید به خاطر همین بچه بودنش فقط می خواست زن داشته...